تبلیغات
نیلوفر آبی - در مورد یک حادثه!
در بازدید

فهم شما از حقیقت پیرامون بستگی به میزان دانش شما از جهان هستی دارد، نه به باور هایتان.

متولد اردیبهشت 1368، در بهشت ایران یعنی مازندران و فعلاً کارشناس بهداشت حرفه ای هستم ولی... تخصصم چیز دیگه س، یعنی طراح گرافیک کامپیوتری هم هستم و در زمینه طراحی وب هم دستی بر آتش دارم ، این وبلاگ هم بیان هر نوعی از لحظه ها، حس ها، اتفاق ها، تجربه ها و علاقه های من در زندگی هست... تا حدی که قابل اشتراک گذاشتن باشه...

بازدید امروز
بازدید دیروز
بازدید ماه گذشته
بازدید کل
آخرین آپدیت :

پونیشا :: نیروی کار مجازی
About A EVENT

مدتها بود خواستم در این مورد بنویسم، اما به دلایل گوناگون پشیمان می شدم. اما این دفعه گفتم لازم است شاید گاهی آنکه باید بداند، این را بخواند.
با یک نگاه به روزهای نه چندان گذشته ام، و مروری کوتاه بر خاطرات واپسین زندگی ام، از به یاد آوردن برخی آدمها دلسرد می شوم. از یک به اصطلاح بحث روشنفکرانه ای که با شبه دوستانم در گرفت و تا تلاش مجدد برای اعتماد کردن. داستان کوتاهی است که در یک بند کامل می شود. بی مقدمه. 
ما آدمها که ذاتاً خودخواهیم و درش که تردیدی نیست، و گاه این خودخواهی از آنجایی آغاز می شود که دیگران را هم با خودمان درگیر خودخواهی خودمان میکنیم. تنهاییم، یا کسی درکمان نمیکند، یا اگر درک میکند با ما نیست، و با اگر در کنارمان هست فکرش جای دیگریست. آمدنش یا خیلی دیر است یا خیلی زود، یا خیلی دور است یا خیلی دست نیافتنی. حرف اصلی ام روی این حاشیه های این داستان نیست. حرفم در مورد خودخواهی است.
:::::::::

اینکه کسی از شما بخواهد با او حرف بزنید، از دلواپسی و تجربیات و دلمشغولی و دانش خود بگویید شروع یک درخواست غیرخودخواهانه است، البته در ظاهر، و وقتی شما حاضر به پذیرش می شوید در ضمیر ناخودآگاه ، خودخواهی ما برای گفتن این دلمشغولی ها برانگیخته می شود، هرچند که ممکن است خیلی تابلو نباشد. و در آخر وقتی اعتماد می کنی و افکارت برایت پرورش داده می شود اشتباهاتت تازه آغاز می شود. خیلی زود دست به رویاپردازی می زنی در حالیکه روی هیچ چیز نباید حساب باز می کردی. نه به احترام و مهربانی شنونده ات و نه به حرفهای شبه روشنفکرانه اش یا به عبارتی نه به گوش هایش و نه به حرفهایش. تازه آنم ، منی که زخم خورده ی این گوش ها و دهان ها هستم...
:::::::::

از آنجا که این نوشته برای مخاطبین خاص است و از حوصله ی مخاطبین عام خارج، خویش می دانند منظورم از این حرفها چیست...
اما خود داستان:
شخصی در واپسین روزهای تابستان امسال، خواست تا با من سخن بگوید و از روی شناخت اندکی که از وبلاگم به دست آورده بود این چنین تصمیمی گرفت. اگر بنا را بر حرفهای خودش بگیریم باور من بر این است که بعضی ها دوست دارند با کسانی که متفاوت حرف میزنند و می اندیشند صحبت کنند! خب تا اینجا مشکلی نیست. ولی وقتی این صحبتها رنگ و بویی دوستانه و دوستانه تر به خود می گیرد دیگر شروعی را باید برای خودخواهی های هر یک از طرفین در نظر گرفت! علی رغم احساس خوبی که از درک متقابل وجود داشت، انتظار متقابلی وجود نداشت، و این یک مانع برای پیشروی در گسترش مکاشفه ی دو طرفه بود. من نه آنچنان خود را بری از اشتباه می دانم و نه آنکه طرف مورد بحث را سرشار از اشتباه، اما چه کنم که حقیقت مبرهن است که یک عدم درک متقابل چقدر می تواند بناهای یک ساختمان چند طبقه ی روشنفکرانه را در هم بکوبد. یک انتظار بیجا و یک حرف نا بجا. مطمئنن شایسته ی چنین پایان تلخی نبودم که در پایان آن توهین ها بشنوم، 
اما در این فرصت مغتنم است نکات اخلاقی ای که یاد گرفته ام را مطرح کنم:

1- هیچ وقت تا زمانی که چیزی اثبات نشد به کسی اعتماد نکنم.
2- رویا پردازی ممنوع!
3- روی هیچ چیزی و هیچ کسی حساب باز نکنم.
4- از قضاوت های زود و بی بن و اساس دیگران راجب خودم ناراحت نشوم و در موردشان هم چنین قضاوتهای بیجایی نکنم.
5- هیچ چیز بد و خوبی ذاتاً بد و یا ذاتاً بد نیست، هر چیزی که بر طبع ما باشد به نظر خوب و هر چیزی که مخالف طبع ما باشد به نظر بد است. پس زیاد دنبال قضاوت کردن بدی ها و خوبی های اطرافیانتان نباشید.
6- از اشتباهاتم عبرت بگیرم.
و در آخر یک نصیحت دوستانه، تمام تجسمی که از خودتان به عنوان یک انسان قابل تحمل و روشنفکر را که در ذهن دیگران ساختید را با توهین و ناسزا با خاک یکسان نکنید.

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر