تبلیغات
نیلوفر آبی - اسارت
در بازدید

فهم شما از حقیقت پیرامون بستگی به میزان دانش شما از جهان هستی دارد، نه به باور هایتان.

متولد اردیبهشت 1368، در بهشت ایران یعنی مازندران و فعلاً کارشناس بهداشت حرفه ای هستم ولی... تخصصم چیز دیگه س، یعنی طراح گرافیک کامپیوتری هم هستم و در زمینه طراحی وب هم دستی بر آتش دارم ، این وبلاگ هم بیان هر نوعی از لحظه ها، حس ها، اتفاق ها، تجربه ها و علاقه های من در زندگی هست... تا حدی که قابل اشتراک گذاشتن باشه...

بازدید امروز
بازدید دیروز
بازدید ماه گذشته
بازدید کل
آخرین آپدیت :

پونیشا :: نیروی کار مجازی
744

اسارت


دیدگاه

چه فرقی با اسارت داره وقتی فکرای بزرگ داری، دل بزرگی داری، دوس داری پرواز کنی... ولی توی کوچکترین جزئیات زندگی اسیری... حرفم رو فقط کسی درک میکنه که این درد و رنج رو چشیده باشه... 
کسی که درک میکنه من چی میگم اینو هم میتونه درک کنه که بودنش تو این دنیا مثه تماشای ویترین مغاره ها ست که دستش به جایی نمیرسه و مجبوره توی تنهایی و دغدغه های خودش اسیر باشه. نمیدونم شاید با این سن 25 سال خیلی نا امیدم، ولی اگه نا امیدم حق دارم، گاهی به این نتیجه میرسم اومدنم به این دنیا چه نتجه ای داشت؟ اصن قراره هرکس به این دنیا میاد نتیجه ای هم داشته باشه؟؟؟
تازگی ها حتا حوصله ی نوشتن هم ندارم، مینویسم که فقط از بار تحمل درد و رنجم کم بشه. که شاید رهگذری از اینجا رد بشه اینو بخونه و حرف دل اون هم باشه. جایی که هستم اشتباهه. گاهی اینو حس میکنم جای دیگه ای خیلی بهم نیاز دارن. نگو توی توهمی. نه نیستم. من خودبین و متکبر و خودبزرگبین نیستم، اما میدونم چه استعدادایی دارم. حتا اگه مسخره هم کنین این چیزیه که من در خودم دیدم و باور دارم. ولی حالا فک کن تمام اتفاقات زندگی، از سیر تا پیازش جلوی رشد و رسیدن به جایگاهت رو بگیره. 
برای همه ی این دردها و ناراحتی ای که قفسه ی سینه ی آدم رو به درد میاره یه مرخم وجود داره! شیشه؟!!؟ نه بابا. یه چی که اسمی ازش نمیارم. فکر میکنم توی این دنیا فقط یک خوشحالی وجود داره که نبودن تمام خوشحالی های دیگه رو پوشش میده. که اینو هم ندارم.
دوس ندارم توی این نوشته ی کوتاه همه ی مسائل رو قاطی کنم و از هرچی که به یادم میاد بنویسم. فقط تا اینجا رو داشته باشین که من یه جوون 25 ساله خیالپرداز و خلاق نا امید ایرانی ام که باید برای کوچکترین دغدغه های زندگی دست از رویاها و آرزوها و حتا عشق هم بکشم... یادم نمیاد آخرین بار کی مثه آدم زندگی کردم... یادم نمیاد...

یکشنبه 30 شهریور 1393 05:10 ب.ظ
اگه ادم تو زندگیش ابتدا و انتها داشته باشه و بتونه دلیل واقعیه اومدنش به این دنیای بزرگ رو بفهمه اونوقت مشکلات زندگی کمتر نا امیدش میکنه و وقتی ناامید بشه مرحمی برا زخماش پیدا میکنه...
یکشنبه 23 شهریور 1393 07:18 ق.ظ
اقتضا این سن این تفکراته چیز غریبی نیست . . . اهل طبیعت که هستی چند روزی برو جنگل یا سفر . . . مطمئن باش جواب میده
پاسخ مجتبا = ربطی به اقتضای سن نداره. آدم می فهمه وضعیت جامعه و کشورت چجوریه! اگه با رفتن من به جنگل و سفر مشکلات جامعه و جوونها حل بشه حتماً این کار رو میکنم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.