تبلیغات
نیلوفر آبی - حسرت
در بازدید

فهم شما از حقیقت پیرامون بستگی به میزان دانش شما از جهان هستی دارد، نه به باور هایتان.

متولد اردیبهشت 1368، در بهشت ایران یعنی مازندران و فعلاً کارشناس بهداشت حرفه ای هستم ولی... تخصصم چیز دیگه س، یعنی طراح گرافیک کامپیوتری هم هستم و در زمینه طراحی وب هم دستی بر آتش دارم ، این وبلاگ هم بیان هر نوعی از لحظه ها، حس ها، اتفاق ها، تجربه ها و علاقه های من در زندگی هست... تا حدی که قابل اشتراک گذاشتن باشه...

بازدید امروز
بازدید دیروز
بازدید ماه گذشته
بازدید کل
آخرین آپدیت :

پونیشا :: نیروی کار مجازی
692

حسرت


دیدگاه

واسه نوشتنو جور در آوردن کلمات، باید آرامش و تمرکز داشته باشی. باید به واژه هات بگی حستو همونطوری که هست منتقل کنن. باید طوری حرف بزنی که تمام خواننده های مطلبت تو رو جلوی چشماشون ببینن!
این دو سه روزی که خونه بودم باعث شد یه ذره از شلوغی و درگیری دور باشم... فقط خودم باشم. مثل قبلنا.

یه سری از خصوصیات هس که تو خیلی از ماها رواج پیدا کرده... اونم دست روی دست گذاشتن و تماشاچی بودن توی زندگیه، به اعتقاد اینجور آدمها کار درست یعنی اینکه هیچ کار نکنی تا همه چی خودش جور بشه، یه امید واهی و پوچ به آینده. به ندرت دیده شده با نظاره گر بودن زندگی، تو اون چیزی رو دریافت کنی که میخوایش. نکته ی مهم اینه که ما باید خودمون در جهت همون چیزی که میخوایم باید حرکت کنیم. این موضوع بارها و بارها برای من پیش اومده. هرچیزی رو که توی زندگیم کسب کردم به این خاطر بوده که برای رسیدن بهش کاری کردم.
قبل از انجام کاری، فکر می کردم محافظ کار بودن درسته! اینکه یه جا بشینی و هیچکار نکنی تا خودش درست شه!
اما اصلاً اینطور نیست. بعضی وقتا کار درست دقیقاً همون چیزیه که تو نگاه اول ممکنه به نظر اشتباه یا غیر منطقی بیاد.


توی این زندگی کوتاه و یه باره اصلاً نباید وقت رو از دست داد. می دونی بدترین حس چیه؟ این حسه که 70 سالت بشه و با کوله باری از حسرت روبرو بشی که چرا برای چیزهایی که میخواستی تلاشی نکردی... می دونی که چی می گم؟ واقعاً فکر کردن به این آماج از حسورات (جمع حسرت) چیزی جز اقسردگی در آخرین روزهای زندگی با خودش نداره.
می دونی شرط این که با چنین روزهایی در آینده ملاقات نداشته باشی چیه؟
رمزش تو جرات داشتنه... تو ریسک کردنه... آره باید ریسک کرد...


یه چیزی هم که نباید فراموش کنم که بگم اینه که یادتون باشه هر آدمی که توی زندگیتون هس همه چیزهای خوب رو با هم نداره... یکی ممکنه ظاهر خوبی داشته باشه اما از خصوصیات اخلاقیش خوشت نیاد، یکی خیلی مهربون باشه اما خیلی ساده باشه، یکی خیلی به روز و آب دیده باشه ولی اصلاض مهربون نباشه! قصه همینه! هیچ وقت کسی همه ی چیزها رو با هم نداره... کسی تو دنیا پیدا نمیشه که هم مهربون، فداکار، با عشق، پر احساس، پولدار، زیبا، مطمئن، آگاه و خردمند، هنرمند و صبور باشه... بلکه این ماییم که تایین می کنیم کدوم ویژگی فرد برامون مهمه... این ماییم که آدمهای تو زندگیم رو دسته بندی می کنیم به پولدار، هنرمند، بد اخلاق و...


- ازش پرسیدم آرزوت چیه؟
گفت نمی دونم :|
پرسید آرزوی تو چیه؟
می دونی اون لحظه خیلی با خودم فکر کردم که بگم مثلاً زندگی با ارامش تو هاوایی، یا دی جی شدن... اما دیدم مهمترین و کاربردی و کلی ترین آرزو همینه که گفتم، اینکه توی پیریت وقتی به به گذشته نگاه می کنی به اون چیزی که بودی افتخار کنی... اون لحظه برای شاد بودن دیگه چی میخوای؟


شنبه 12 بهمن 1392 11:21 ب.ظ
تایید میکنم 90%
پاسخ مجتبا = پس اگه با تفکراتم میخوای بیشتر آشنا شی سوالاتت رو با ایمیل بپرس. اینجا نمیشه خیلی حرفها رو زد. ضمنا دوس دارم بدونم کی معرفی کرده.
چهارشنبه 24 آبان 1391 05:19 ب.ظ
این پستتو نخوندم..زیاده...
چیکار میکنی عکست اینجوری میشه؟... میریم روش کج میشه...
؟
شنبه 20 آبان 1391 09:47 ب.ظ
سلام بعدازمدتهادوباره اومدم اینجا.
حرفایی كه زدین خیلی خوبن اینكه میگین همه افرادتمام ویژگی های موردنظروندارن.منوهمسرم هم بااین توافق به این نتیجه رسیدیم كه مهم داشتنه عشقه.خیلی ممنون
سه شنبه 16 آبان 1391 01:41 ب.ظ
نه من هیچوقت حسرت گذشته ها رو نخوردم.همیشه حالشوبردم دلمم نمیخادبرگردم عقب چون بیشترازاین کاری نمیتونستم بکنم دوس دارم چیزای جدیدتجربه کنم به جلونگاه میکنم
پاسخ مجتبا = پس باید به خودت افتخار کنی. حسرت خیلی بده.
شنبه 13 آبان 1391 12:47 ب.ظ
به جان خودم همتون اشتباه میكنین این پسره با مامایش نشسته (دقت كن به ..)
دوشنبه 8 آبان 1391 04:36 ب.ظ
مجتبا ازت ممنونم نیاز داشتم این حرفا رو بشنوم که ازتوشنیدم .همیشه دغدغم این بوده نکنه50-40سالم شد چوب افکارو انتخاب شیوه زندگیم روبخورم اون وقته که ما ادمها خورد میشیم میبینی تورو خدا بجای اینکه از زندگی استفاده شو ببریم فقط دلهره لحظه ها رو داریم
پاسخ مجتبا = خواهش می کنم قابلی نداشت. این دغدغده رو من هم دارم. حتا همین الانشم نسبت به گذشتم حسرت می خورم. اما فرصت جبرانشو دارم هنوز. تو هم داری.
شنبه 6 آبان 1391 08:03 ب.ظ
حرف های کاملا درستی بود.
پاسخ مجتبا = مرسی
شنبه 6 آبان 1391 08:02 ب.ظ
چقدر این عکسه که اینجا گذاشتی آدمو غمگین می کنه. نمی دونم چرا. راستش شخصیت های تو عکس هم به نظر غمگین میان. پشت قوز کرده ی مرد و نگاه رو به پایین، و زنی که به نظر دیگه جوون نمیاد. نمی دونم شاید اینجوری نباشه، شاید غمگینی تو این عکس نباشه، جای دیگه ای باشه.
پاسخ مجتبا = باهات موافق نیستم. غروبش شاید غمگین بشه ولی اون زن و مرد نشستن دارن غذاشونو میخورن دیگه. آدم که داره غذا میخوره نمیتونه عین سیخ بنشینه که مجبوره یه کم غوز کنه. اون بطری دلستر رو نمی بینی رو میز؟ دیگه سحنه به این زیبایی و شادی کجا میشه دید؟ من که دوس دارم در آینده با عشقم اینجوری ناهارو شام بخورم. فک کن! دیگه اینم شده یه ارزوی دست نیافتنی که باید با کاش بهش اذعان کنیم. چه مملکتیه ما داریم آخه! :|
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر