تبلیغات
نیلوفر آبی
در بازدید

فهم شما از حقیقت پیرامون بستگی به میزان دانش شما از جهان هستی دارد، نه به باور هایتان.

متولد اردیبهشت 1368، در بهشت ایران یعنی مازندران و فعلاً کارشناس بهداشت حرفه ای هستم ولی... تخصصم چیز دیگه س، یعنی طراح گرافیک کامپیوتری هم هستم و در زمینه طراحی وب هم دستی بر آتش دارم ، این وبلاگ هم بیان هر نوعی از لحظه ها، حس ها، اتفاق ها، تجربه ها و علاقه های من در زندگی هست... تا حدی که قابل اشتراک گذاشتن باشه...

بازدید امروز
بازدید دیروز
بازدید ماه گذشته
بازدید کل
آخرین آپدیت :

پونیشا :: نیروی کار مجازی
تقریباً دو سال پیش بود که عضو اینستاگرام شدم، اون موقه دوربین عکاسی نداشتم که عکس بگیرم، برای همین گه گاه هر عکسی که با دوربین زاقارت موبایلم میگرفتم میذاشتم تو گالریم. به هر حال مدتی گذشت و دوربین دار شدم، یه دوربین ارزون قیمت خریدم و با انگیزه عکاسی رو فقط برای دل خودم شروع کردم. گفتم شاید از این عکس های دو زاریم چند نفر خوششون بیاد، برای همین توی یه گالری خارجی (خیلی مهمه که ایرانی نباشه) عضو شدم و عکسارو اونجا آپلود کردم. خوشبختانه بازخوردش برای من خوب بود.
حالا بعد از مدتها دوری از اینستاگرام که تقریباً در این دو سال غیرفعال بود، تصمیم گرفتم برشگردونم و عکسامو اونجا هم بذارم. البته شکرگذارم که اینستاگرام مال ایرانیا نیست، حالا هم هر از گاه بعضی از عکسامو اونجا آپلود می کنم. اگه دوس داشتین می تونین از گالریم توی اینستاگرام دیدن کنین!


گالری اصلی من در نشنال جئوگرافیک



About A EVENT

مدتها بود خواستم در این مورد بنویسم، اما به دلایل گوناگون پشیمان می شدم. اما این دفعه گفتم لازم است شاید گاهی آنکه باید بداند، این را بخواند.
با یک نگاه به روزهای نه چندان گذشته ام، و مروری کوتاه بر خاطرات واپسین زندگی ام، از به یاد آوردن برخی آدمها دلسرد می شوم. از یک به اصطلاح بحث روشنفکرانه ای که با شبه دوستانم در گرفت و تا تلاش مجدد برای اعتماد کردن. داستان کوتاهی است که در یک بند کامل می شود. بی مقدمه. 
ما آدمها که ذاتاً خودخواهیم و درش که تردیدی نیست، و گاه این خودخواهی از آنجایی آغاز می شود که دیگران را هم با خودمان درگیر خودخواهی خودمان میکنیم. تنهاییم، یا کسی درکمان نمیکند، یا اگر درک میکند با ما نیست، و با اگر در کنارمان هست فکرش جای دیگریست. آمدنش یا خیلی دیر است یا خیلی زود، یا خیلی دور است یا خیلی دست نیافتنی. حرف اصلی ام روی این حاشیه های این داستان نیست. حرفم در مورد خودخواهی است.
:::::::::

اینکه کسی از شما بخواهد با او حرف بزنید، از دلواپسی و تجربیات و دلمشغولی و دانش خود بگویید شروع یک درخواست غیرخودخواهانه است، البته در ظاهر، و وقتی شما حاضر به پذیرش می شوید در ضمیر ناخودآگاه ، خودخواهی ما برای گفتن این دلمشغولی ها برانگیخته می شود، هرچند که ممکن است خیلی تابلو نباشد. و در آخر وقتی اعتماد می کنی و افکارت برایت پرورش داده می شود اشتباهاتت تازه آغاز می شود. خیلی زود دست به رویاپردازی می زنی در حالیکه روی هیچ چیز نباید حساب باز می کردی. نه به احترام و مهربانی شنونده ات و نه به حرفهای شبه روشنفکرانه اش یا به عبارتی نه به گوش هایش و نه به حرفهایش. تازه آنم ، منی که زخم خورده ی این گوش ها و دهان ها هستم...
:::::::::

از آنجا که این نوشته برای مخاطبین خاص است و از حوصله ی مخاطبین عام خارج، خویش می دانند منظورم از این حرفها چیست...
اما خود داستان:
شخصی در واپسین روزهای تابستان امسال، خواست تا با من سخن بگوید و از روی شناخت اندکی که از وبلاگم به دست آورده بود این چنین تصمیمی گرفت. اگر بنا را بر حرفهای خودش بگیریم باور من بر این است که بعضی ها دوست دارند با کسانی که متفاوت حرف میزنند و می اندیشند صحبت کنند! خب تا اینجا مشکلی نیست. ولی وقتی این صحبتها رنگ و بویی دوستانه و دوستانه تر به خود می گیرد دیگر شروعی را باید برای خودخواهی های هر یک از طرفین در نظر گرفت! علی رغم احساس خوبی که از درک متقابل وجود داشت، انتظار متقابلی وجود نداشت، و این یک مانع برای پیشروی در گسترش مکاشفه ی دو طرفه بود. من نه آنچنان خود را بری از اشتباه می دانم و نه آنکه طرف مورد بحث را سرشار از اشتباه، اما چه کنم که حقیقت مبرهن است که یک عدم درک متقابل چقدر می تواند بناهای یک ساختمان چند طبقه ی روشنفکرانه را در هم بکوبد. یک انتظار بیجا و یک حرف نا بجا. مطمئنن شایسته ی چنین پایان تلخی نبودم که در پایان آن توهین ها بشنوم، 
اما در این فرصت مغتنم است نکات اخلاقی ای که یاد گرفته ام را مطرح کنم:

1- هیچ وقت تا زمانی که چیزی اثبات نشد به کسی اعتماد نکنم.
2- رویا پردازی ممنوع!
3- روی هیچ چیزی و هیچ کسی حساب باز نکنم.
4- از قضاوت های زود و بی بن و اساس دیگران راجب خودم ناراحت نشوم و در موردشان هم چنین قضاوتهای بیجایی نکنم.
5- هیچ چیز بد و خوبی ذاتاً بد و یا ذاتاً بد نیست، هر چیزی که بر طبع ما باشد به نظر خوب و هر چیزی که مخالف طبع ما باشد به نظر بد است. پس زیاد دنبال قضاوت کردن بدی ها و خوبی های اطرافیانتان نباشید.
6- از اشتباهاتم عبرت بگیرم.
و در آخر یک نصیحت دوستانه، تمام تجسمی که از خودتان به عنوان یک انسان قابل تحمل و روشنفکر را که در ذهن دیگران ساختید را با توهین و ناسزا با خاک یکسان نکنید.

behshahr

برای دیدن تصویر در سایز بزرگ، "اینجا کلیک کنین!"
این عکس رو با تنها دوربین کامپکتم گرفتم و با یکی از پلاگین های فتوشاپ بهش جلوه ی فانتزی دادم. این عکس یک نکته هم داره! اگه بهش پی بردید خیلی دیگه این کاره اید 

استنلی کوبریک! سازنده ی شاهکارهای "2001:اودیسه ی فضایی" و "درخشش".
اگه در سال 2014 محسور جلوه های ویژه ی فیلم "جاذبه" شدیم، باید بگویم این موضوع با دیدن فیلم اودیسه ی فضایی کوبریک در سال 1968 رنگ میبازد. چرا که قبل از به وجود آمدن کامپیوترهای گرافیکی پرقدرت، استنلی کوبریک یک داستان پرمایه را در بستری از جلوه های ویژه ی پیشتر از زمان خود پیاده کرد. از مردی با آی کیوی 200 غیر از این هم انتظار نمی رود، شاید یکی از دلایل تنفر استفن کینگ از فیلم درخشش (Shining 1980) برداشت غیر منتظره ی کوبریک از رمانش بود، که شاید تنها و تنها وجه مشترک فیلم و کتاب، اقتباس آزاد آن بود.

بعد از اودیسه، به نظر من بهترین فیلم استنلی، همین درخشش می باشد. فیلمی که اصلاً و ابداً یک اثر منحصر در ژانر وحشت نیست، بلکه در هنگام تماشای آن با لایه هایی از فلسفه های تاریخی و انسانی روبرو هستیم. فلسفه هایی که منجر به پریشانی حال خانواده ی مستقر در هتل منحوس می شود. فلسفه ای از تکرار و تکرار یک کشتار.

در فیلم غلاف تمام فلزی با چالش های کمتری برای دست یابی به افق پنهان کوبریک مواجه هستیم. کوبریک هرآنچه را که از ذات انسان میخواست به نمایش گذاشت. تضاد خوبی و بدی. صلح و جنگ. انتخاب و زنجیر شدن در سرنوشت.

این 3 فیلم، به هیچ وجه در تاریخ سینما تکرار شدنی نیستند و از آغاز تا به الان همچنان حرفهای زیادی برای گفتن دارند، و کارگردانان بزرگی بعد از دیدن این شاهکارها ، کارگردانی را یاد گرفتند.

2001: Space Odyssey
Full Metal Jacket
The Shining


... 5 6 7 8 9 10 11 ...