تبلیغات
نیلوفر آبی
در بازدید

فهم شما از حقیقت پیرامون بستگی به میزان دانش شما از جهان هستی دارد، نه به باور هایتان.

متولد اردیبهشت 1368، در بهشت ایران یعنی مازندران و فعلاً کارشناس بهداشت حرفه ای هستم ولی... تخصصم چیز دیگه س، یعنی طراح گرافیک کامپیوتری هم هستم و در زمینه طراحی وب هم دستی بر آتش دارم ، این وبلاگ هم بیان هر نوعی از لحظه ها، حس ها، اتفاق ها، تجربه ها و علاقه های من در زندگی هست... تا حدی که قابل اشتراک گذاشتن باشه...

بازدید امروز
بازدید دیروز
بازدید ماه گذشته
بازدید کل
آخرین آپدیت :

پونیشا :: نیروی کار مجازی
Bye Bye
Facebook

یادم میاد اولین بار سال 2009 یا 2010 بود که توی فیسبوک اکانت ساختم. حتا اون موقه ها که فیسبوک فیلتر نبود اونجا اکانت داشتم. اعتراف میکنم نمی تونستم محیطش رو به خوبی درک کنم و اصلاً اون موقه مثه الان نبود که این همه پیج های متنوع و مختلف توش وجود داشته باشه و همچنین هیچ کدوم از دوستای دور و نزدیکم اصن حتا رنگ فیسبوک رو هم تا اون موقه ندیده بودن. پس اون اکانتام اغلب بی استفاده بود.

بعد از مدتی که استفاده از فیسبوک بیشتر داغ شد و اطرافیانم هم بهش روی آوردند منم دوباره به این محیط برگشتم و سعی کردم مطالبی رو هم در اونجا با خیلی ها به اشتراک بذارم بذارم. گاهی اونجا پوسترهای انتقادی طراحی میکردم که بعضی از ادمین ها اون ها رو تو پیج خودشون میذاشتن و باعث میشد حس خوبی از این لحاظ بهم دست بده. این موضوع حتا باعث شهرت اندکی برای من شد که منجر شد بقیه ی آدمهای خلاق و نویسنده یا مترجم برای من پیام دوستی بفرستند. 
خلاصه این از روزهای خوب فیسبوکی من بود که باعث شد با آدم های جور وا جوری آشنا بشم. برعکس اغلب افراد که ممکنه برای دوست یابی به فیسبوک مراجعه کنند (حتا اگه خودشون به صورت لفظی انکار کنند، که اصلاً هم ایرادی نداره این موضوع) دلیل حضور من بیشتر ایجاد یه فرصت برای ارائه ی نظرهام و توانایی هام به بقیه ی آدمها بود.بخاطر بعضی از محدودیت هایی که توی وبلاگ نویسی وجود داشت ، مجبور بودم حرفام رو توی فیسبوک بزنم. 

مشکلات من با فیسبوک از وقتی شروع شد که احساس کردم دیگه کسی به حرفایی که میزنم، یا کارهای هنری  که انجام میدم اهمیتی نمیده. من نیازمند توجه اونها نبودم و نیستم، اما بحث من سر این موضوع هست که اون ها قدر اهمیتی که من براشون قائل بودم رو نمیدونستند. البته مخاطب این حرفام همه ی  اونها نبودن. چند تاشون واقعاً همیشه حمایتم کردن، و حتا توی مشکلات و خوشحالی ها هم همیشه به صورت مجازی در کنارم بودند. اما چیزی که فیسبوک قرار بود به من بده، بهم نداد، "اونم گوش های شنوا" بود! شما فرض کن بری داخل شهری و برای جمعیتی سخنرانی کنی، وقتی هی این کارت رو تکرار کنی و ببینی کسی توجه ای نمیکنه مسلماً دلسرد میشی از اونجا و از اون شهر میای بیرون.

دلایل دیگه ای هم وجود داره که باعث شده از فیسبوک حتا بدم بیاد. نگاه فوق العاده جنسیتی که درش وجود داره تو رو از ادامه ی ارائه ی توانایی هات هم باز میداره. فک میکنم ریشه و اساس تمام این احساسم این بود که من در موقعیت مناسبی از افراد نبودم. یا به عبارت دیگه جایی که من حضور داشتم آدمهای همفکر، هم سلیقه و هم جهت من حضور نداشتند و این ریشه ی دوری من از این محیط اجتماعی شد.
حالا چند روزی هست که اکانتم رو غیر فعال کردم و شاید موقتا و یا همیشه دیگه به سمتش برنگردم.

یکی از برجسته ترین آهنگسازان در سبکهای ادغام شده ی الکترونیک و راک بلا شک Mike Oldfield هست که آلبوم  Man of the Rock اون هیچ وقت فراموش نخواهد شد. در بین قطعات این آلبوم به نظر من آهنگ Nuclear که یک موسیقی خوش نوا و بسیار شنیدنی است. اگه علاقمند به موسیقی به ویژه به سبک Electro-Rock هستید این قطعه ی زیبا رو از دست ندید. متن آهنگ Nuclear هم بسیار پر محتوا و انتقادی است. من شخصا این ترک رو خیلی دوست دارم.
>>> متن شعر در ادامه مطلب...


 Track ArtistFile Info Link 
 NuclearMike Oldfield MP3  | 5 MBMediaFire 

اینکه یه آدم به این نکته پی ببره که در مورد یک موضوعی یا موضوعاتی چقدر احمق بوده، اصلاٌ خجالت آور نیس، چه بسا یک پیشرفت به حساب میاد و یک پله در آگاهی بیشتر. من که از این چالشهای احمق گونه خیلی خیلی خیلی زیاد دارم توی زندگیم. حتا به اونا که منو از بچگی می شناسن و یا اونهایی که بعداً به زندگیم اضافه شدن می خوام بگم شاید در برخورد با شما ها در مسائلی اشتباه کردم. که این اشتباهام ممکنه به ضرر من، شما و یا هممون تموم شده باشه. اما حالا این جسارت رو پیدا کردم که بگم و بفهمم چه انتخاب های بهتر می شد انجام داد که انجام ندادم، چه رفتارهایی که باید انجام می شد و انجام ندادم. 
راستش اینکه می گن به گذشته ها فکر نکن به نظر من اصلن حرف درستی نیست. به گذشته باید فکر کرد اما نباید توی گذشته موند و زندگی کرد!!! گذشته تموم شد! زمان به عقب بر نمیگرده، مگه اینکه توسط دانشمندان آینده خلافش ثابت بشه. پس باید به گذشته فکر کرد، و انتخاب های اشتباه رو بررسی کرد. 

به خودم می گم در برخورد با یه سری از آدمهایی که بهشون اعتماد کردم ، کاش بهتر عمل میکردم. حسم راه درستی برای انتخاب نبود، عجله کردن و صبور نبودن از بزرگترین اشتباهات دیگه م بود...  و هنوزم عجولم 

چه آدمهایی که لیاقت توجه محبت منو نداشتند.
و چه بی لیاقتی هایی که از خودم توی برخورد با آدمهایی که با ارزش بودن از خودم نشون دادم و اونها رو فراری دادم...

حرف زدن در مورد انتخاب های محدودی که توی زندگیم در مجال این پست کوتاه وبلاگی نیست، فقط می خواستم توی این نصفه شبی و سکوت از یک برداشت از زندگیم پرده بردارم و اون شناخت حماقت بود. اینکه فکر کنم از این لحظه به بعد تمام انتخاب های زندگیم درست خواهند بود که غیر ممکنه اما با چشمانی باز می شه توی یک شب تاریک که فقط یه فانوس دستته بهتر راهو پیدا کرد... .


WE ARE RiCH But Stupid

اینکه بر صندلی راحتی خود بنشینم و راجع به انسانهای متنوع گرداگرد سخن وری کنم شاید جالب باشد. البته همه ی ما از این کارها زیاد می کنیم و راجع به اطرافیان نزدیک و دورمان فلسفه چینی میکنیم، من هم بر این منوال و همچنین به این دلیل که نمی توان از ااثرات رفتار بعضی انسانها در حیاط اجتماعی سخن نگفت، بحثم را می آغازم.

یک عدد فرزند، فرقی نمی کند، پسر یا دختر، یک جفت پدر و مادر پولدار، یک عدد جامعه بی عدالت و یک عدد گوشی هوشمند نیاز است تا یک بخشی از انسانها را مورد بررسی کوتاهی قرار دهیم. آنچه که بر ما زور می آید و دوست داریم راجع به آن بحرفیم از عناصر نام برده شده تشکیل شده است. این ترکیب جدید که ممکن است در هر فرهنگی و جامعه ای وجود داشته باشد. این ترکیب به خودی خود مشکلی ندارد. اما مسئله از لحظه ای خود را نمایان می کند که این ها بدن لختشان را نمایان می کنند و از طرف دیگر معتقدند باید به دین خود معتقد بود. خب تا اینجا هم مشکلی وجود ندارد آنچنان که ناراحتمان کند. ناراحتی ما بر صندلی راحتی نشینان این است که مبادا دل ایشان از رنج و محنتی جیز شود. بله درست شنیدید، جیز! این مردمان یا افسرده اند یا از خوشی زیاد در مستی. آنان که افسرده اند گویا آنچنان که معتقد به دین خود هستند ناخودآگاه پوچ گرا شده و دین را مانند جا سوئیچی به کمربند خود آویزان می دارند. و گروه مست، در هر مجلس و بزم و رقص و س+*&^&^ک^^%^س پارتی، کار خود را با سه بار صلوات بر ... شروع می کنند. تازه اینها فقط روایت دیده شده است و هنوز حرف خود را نزدم. نخست آنکه فرزند یک خانواده پولدار بودن به هیچ وجه آگاهی و دانایی را بالا نمی برد، و چه بسا کمتر هم کند. آنان که در فقرند خب نه دسترسی به همان اینترنت ذغال سوز ما را دارند و نه پولی که 4 تا کتاب روشنفکرانه بخوانند و مغزشان باد کند. اما آنان که از زمانی که اندازه ی پیاز بودند تا الان هیچ پیشرفتی به اندازه ی مغرشان ندادند و ار تمام امکانات فقط برای خوش گذرانی استفاده کردند همانند مرغ ها ی موجود در مرغداری هستند که همه چی محیا س برایشان، از آب و دون و نمک و تازه تخم هم می گذارند اما اینان که دریاچه فلسفه شان اندازه ماست 1 کیلویی کاله آب ندارد گاهی دم از نگاه های روشنفکرانه میزنند که باید بر وجه گویایشان هم خندید و هم گریست و هم....
اگر بخواهم واضح تر بگویم تا شما راحت و بدون دغدغه لوپ کلامم را بگیرید کافی است بگویم به اکثر پولدار های خوش مذهب و پایبند به نظام مقدس را توجه کنید. 99.9 % اینها که فرزندانشان وقتی دوست دارند حسادت بقیه ی جامعه را با گرفتن عکس هاس سلفی آنچنانی برانگیزند نوعی بیمار محسوب می شوند. اینها که بدون تلاش و تنها بر اساس نا عدالتی و خوردن حق و حقوق دیگران و یا با راه های غیر قانونی به جایگاه و مکان می رسند بیمارند. آری اینان درد استفراغ فلسفه دارند. این بیماری کشنده نیست، اما بس ناتوان کننده و در جامعه ای که بسترش فراهم باشد بسیار مسری است. اما چرا می گوییم فلسفه؟ دلیلش این است که فلسفه برای اینان سم است و مغزشان به این حد نرسیده که در مورد جهان هستی و پیرامون خود بیشتر بیاندیشند. ایشان در هضم فلسفه ناتوان هستند و زندگیشان از خرده اعتقاد های راحت پسند ساخته شده است. بنابراین با شنیدن هر نوع دانش و آگاهی زود آن را بالا می آورند و عوق می زنند. اگر قرار بر لذت بردن از زندگی باشد، انسان با انگیزه و خلاق راهش را برای لذت بردن باز می کند، حتا اگر آنچنان مایه دار نباشد. اما آیا گرگ بودن در جهانی که رحم ندارد درست است؟ در جهانی که خوبی و بدی اصلاً ذاتی نیست و مفهوم نسبی دارد. اینان که فلسفه ای برای زندگی درست ندارند تنها از گجت های زندگی استفاده می کنند. ایشان فقط یک مصرف کننده در جهان هستند و هیچ فایده ای برای هیچ کس ندارند.  اینان نه تنها فایده ای برای هیچکس ندارند بلکه باعث ضعف و کم شدن انگیزه ی آنانی می شوند که با تمام شرافت و توان تلاش می کنند تا زندگی خود را در هر مرحله ای از آن که هستند به پیش ببرند. 
این دغدغه ی من است. دغدغه ی نبود عدالت، نبود شانس برابر. نبود عقل، خرد و آنزیم فلسفه.

... 3 4 5 6 7 8 9 ...